زیباترین قصیده ای که خوانده ام... در شبان غم تنهایی خویشعابد چشم سخنگوی تواممن در این تاریکیمن در این تیره شب جانفرسازائر ظلمت گیسوی توامگیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی منگیسوان تو شب بی پایان کارجنگل عطرآلودشکن گیسوی توموج دریای خیالکاش با زورق اندیشه شبیاز شط گیسوی مواج تو، منبوسه زن بر سر هر موج گذر می کردمکاش بر این شط مواجِ سیاههمه ی عمر سفر می کردممن هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرورگیسوان تو در اندیشه ی من گرم رقصی موزونکاشکی پنجه ی مندر شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست چشم من چشمه ی
برچسب:
نویسنده: بهار کوهی
يه جاهايي هم تو زندگي هست كه خيال ميكني هنوز راه زيادي در پيش داري اما يهو يه روز يه جايي همين ميون برميگردي به پشت سرت نگاه ميكني ميبني تموم شدي ...
و همون برگ هايي كه تند تند براي رسيدن به آينده ورق زدي زندگيت بود ...تو متعلق به همونجا بودي و ديگه ايني كه الان هست و داره به زندگي ادامه ميده فقط يه ماسكه يه صورتك يه جلد غيرواقعي ...تو همون بودي همون گذشته ...کودكي نوجواني و جواني كه گذشت و داره ميگذره ...تمام شخصيت هايي كه اومدن توزندگيت و رفتن تمام روزهايي كه گذشت ..زمستون و بهار و تابستون و
برچسب:
نویسنده: بهار کوهی